تبليغاتX
یه پشه که پکیده رو شیشه
درست مثل پشه های دراز به درازه لب پنچره کسی نه بودن تو می فهمه نه مردنه تو
hj

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:0  توسط آذین  | 
ohuohuohun

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:59  توسط آذین  | 
fnh
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:58  توسط آذین  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:1  توسط آذین  | 
مرغامون هرگز نپریدن . صبح مثل شب شب مثل صبح . محو در فضولاتشون . تخم طلایشون روکش آب طلا هم نبود ، گواش طلایی بود با مارک MAED IN CHINA .نه به خاطر اینکه بالی برای پرواز نداشتن . برای اینکه حتی از فکر پرواز هم ترسیدن .

پ ن : به کوریه چشم همه ی حسودا پر می کشم آخر مثل پرستو ها...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:30  توسط آذین  | 

خیلی چیزا هست که اون ها رو می دونی ولی دونستنش با ثابت شدنش زمین تا آسمون فرقه . دیدنش چشمام رو میسوزه ، دلم ضعف ، قلبم تیر ، مغزم سوت ، هوای مسمومشون ریه هام و می سوزونه روحم و هوای اسیدیه شهر . عنقریبه که جریان خون معکوس بشه . زیادی حرف می زدید ... اون موقع که باید می گفتین خفه بودین . همه ادعا دوستی می کردین . چطور با دوست اینکارو کردین ؟ مثل عنصرن ، همه ویژگی هاشون یکسانه . مهم نیست چی کار می کنن مهم اینه که چطور انجامش می دن ! همیشه بدست آوردن یک چیزی به قیمت از دست  دادن یک چیز دیگه تموم میشه . مهمه چی بدست می یاری اما مهم تر اینکه تو راه بدست آوردنش چه چیزی و از دست می دی . 

با اینکه به چشم می دیدم ولی نمی دونستم همگی غرق شدید . اما دیگه دونستنش هم فرقی نمی کنه . چون نجات پیدا نمی کنین .  برای زنده موندنتون تلاش نکردم اونجا که شمایین بالایی وجود نداره فقط پایین تر میرین . نمی خواد منم غرق کنین . گذشت زمانی که می گفتم غیر ممکن غیر ممکنه ... غیر ممکن شمایین .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8:49  توسط آذین  | 
تو گفتی من سکوت کردم نه فقط به اندازه حرف هایی که داشتم تا بزنم ، به اندازه حرف هایی که حتی برای گفتن نداشتم . "همیشه حرف هایی هست برای گفتن و حرف هایی هم برای نگفتن . ارزش هر انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن داره ..."

پ ن :اگه می دونستم سکوت کردن این قدر سخته موبایل عزیزم و رو سایلنت نمی ذاشتم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 9:50  توسط آذین  | 
هر دونه مویی که با موچین می جنگه پیش خودش فکر می کنه دایی جان ناپلئونه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:43  توسط آذین  | 

شما کدوم رو انتخاب می کنی ! عذاب وجدانه سکوت در برابر چیزی که باید می گفتیش اما نگفتی ، یا عذاب وجدانه آدم فروشی ! عذاب وجدان که با عذاب وجدان فرقی نمی کنه .

شعمیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش             مارا برای سوز و گداز آفریده اند

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:45  توسط آذین  | 

همیشه پشت چراغ قرمز حس عجیبی داره . قرمزی چراغ چشم آدمو می زنه . برای 1 لحظه همه چیز فراموش میشه . مثل یک جریان ضعیف برق که از مغز می گذره و این یک کیلو و چهارصد گرم توده خاکستری مارپیچ برای چند ثانیه از کار می افته . حس می کنم روحم از تنم جدا میشه مثل وقتی که آدم از هوش میره .با هر شماره که کم میشه تو گوشم یه صدای بوق می یاد و وقتی صفر میشه بوق ممتد میشه و انعکاسش تا بی نهایت ادامه داره و فقط صدای بوقه که شنیده میشه . شماره هایی که کم می شن 13 ، 12 ، 11 ،.... دلم می خواهد هیچ وقت صفر نشن و ماشین هرگز راه نیفته . مثل ماشین که تو شب رانندگی می کنه . دلم می خواهد هیچ وقت به مقصد نرسه .

پ ن : شاید قانونه دوم نیوتنه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:17  توسط آذین  | 

اگه به جای اینکه یکی و استخدام کنید تا نحوه سر کردن روسری و به من آموزش بده ، کسی و استخدام می کردین که جواب تلفن منو می داد هرگز روز شکوفنده و بالنده من به نور جمالتون منور نمی شد . نه شما به گناه می افتادین نه من به بالا آوردن . نمی دونم عقده ای بودین که زجر کشیدین ، نتیجه اش این شد یا زجر کشیده بودین که عقده ای شدین ؟! به هر حال تو نتیجه هیچ فرقی نداره . آدم هر چه باشه عقده ای نباشه .

پ ن : گویا هدف ، آشنایی ما با طول و عرض و ارتفاع و قطر خیابون های شهره . چون روزی ده بار همه خیابون ها رو میریم ولی همش یه چرخه بی حاصل .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 4:21  توسط آذین  | 
او در درونم آنچنان زنده است که هرگز نمی میره شمعه وجودش آنچنان پاینده می سوزه که هرگز در من خاموش نمی شه حتی اگه نباشم مرگ چیزی رو عوض نمی کنه وقتی درونه منه . خوشحالم که از زندگی کردن راحت شدی . ایمان آوردم که تولد اون هم روز مرگ کسه دیگه ای خواهد بود.چرا که زیر نور خورشید هیچ چیزه تازه ای نیست . پدر بزرگم رفت سفر...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:13  توسط آذین  | 

مهمترین چیزهای هر آدمی فقط شامل دو گروهن . گروه اول چیزایی که آدم خیلی ازشون داره ، گروه دوم چیزایی که آدم هیچی ازشون نداره . نه فقط تو زمان حال ، همیشه . تو ماضی های استمراری ماضی های نقلی ، حال ساده ، آینده و حتی تو ماضی های بعید خیلی بعید ...

پ ن : خدایا من می یام دست شویی های بهشت رو تی می کشم تو به جاش صبر بده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:6  توسط آذین  | 

Whenever Whereever

هرزمان هرزمان

Lucky you were born that far away so

خوش به حالت که این قدر دور به دنیا اومدی ( یک مکان دور)

So we could both make fun of distance

پس ما می توانیم به فاصله ها بخندیم

Lucky that I love a foreign land for

خوشا که من سرزمین غریبه را دوست دارم برای
The lucky fact of your existence

قسمت خوش شانسیه وجود تو
Baby I would climb the Andes solely

عزیزم من به تنهایی از اندیس بالا میرم ( اندیس : اسم کوه هایی درآمریکای جنوبی )
To count the freckles on your body

تا کک مک های روی تنت رو بشمارم
Never could imagine there were only

(منظور رسوب های روی کوه)

هیچ وقت نمی تونی تصور کنی که فقط من بودم
ten Million ways to love somebody
ده میلیون راه برای دوست داشتن یک نفر

Lero lo le lo le
Lero lo le lo le
Can't you see...I'm at your feet
نمی تونی ببینی .... من روی پاهایت هستم

(منظور دامنه کوه)

Whenever Whereever

هرزمان هرزمان

We're ment to be together

که ما همدیگه رو ملاقات می کنیم

I'll be there and you'll be near

چه تو نزدیک باشی چه دور

And that's the deal my dear
قرارمون همینه عزیزم

You're over, You're under
چه تو بالا باشی ، چه پایین باشی

You'll never have to wonder
هیچگاه مجبور نیستی تعجب کنی

You've got me head over heels

می تونی با گوش من بازی کنی

(منظور بازتاب صدا در کوه)

But that's the deal my dear

اما قرارمون همینه عزیزم

 

Lucky that my lips not only mumble
خوشبختم که لب های من فقط برای زیر لب سخن گفتن نیستن

They spill kisses like a fountain

انها تو را همچو یک فواره پرتاب خواهند کرد

Lucky that my breasts are small and humble

خوشبختم که سینه های من کوچیک و بدون ارتفاع هستن

So you don't confuse them with mountains

بنابراین اون ها تو رو با کوه ها گیج نمی کنند

Lucky I have strong legs like my mother

خوشبتم که پاهای قوی همچون سرچشمه دارم

To run for cover when I need it

تا وقتی که محتاجم به عنوان پوششی استفاده کنم

And these two eyes are for no other

واین دو چشم مثل کسه دیگه ای نیست

The day you leave we'll cry a river

و روزی که ترکم خواهی کرد همچو رودخانه می گریند

Lero lo le lo le
Lero lo le lo le

At your feet...I'm at your feet

من روی پاهایت هستم

Lero lo le lo le lo le
Lero lo le lo le lo le

sink or fly, say it again

فرو رفتن و پرواز کردن ، دوباره بگو

Lero lo le lo le lo le

Tell me one more time

یک بار دیگر به من بگو
That you'll live

که زنده خواهی ماند
Lost in my eyes
گم شده درچشمانه من

Whenever Whereever

هرزمان هرزمان

We'll learn to be together
که ما با هم یاد بگیریم

I'll be there and you'll be near

چه تو نزدیک باشی چه دور

And that's the deal my dear
قرارمون همینه عزیزم

You're over, You're under
چه تو بالا باشی ، چه پایین باشی

You've got me head over heels

مرا دیوانه وار خواهی دید
There's nothing left to fear

دیگر چیزی برای ترس وجود نداره
If you really feel the way I feel
اگر همون طور احساس کنی که من احساس می کنم

پ ن : فکر کنم این شعرو برای کوه های آمریکای جنوبی گفتن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:52  توسط آذین  | 

همه فکر می کنن فرصت نامحدودی برای زندگی کردن دارن . اما اینطور نیست . آخرش که حساب کنی شاید کلا بیست بار طلوع خورشید رو دیده باشی . شاید فقط بیست و چهار بار از ته دلت خندیده باشی . شاید ....

" شهامت فقدان ترس نیست . شهامت عمل کردن علیرغم ترس است . کسانی که در زندگی هیچ کاری انجام نمی دهند درست به اندازه کسانی که دست به مخاطرات بزرگ می زنند ، می ترسند . تنها فرقش این است که گروه اول از چیز های کوچک و پیش پا افتاده می ترسند . حال که قرار بر ترسیدن است چرا از چیز های بزرگ نترسیم ؟  قهرمانی حقیقی از تفکر شجاعانه نشات می گیرد .  "

پ ن : مایکل جکسون هم برای خودش عالمی داره ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:20  توسط آذین  | 
درباره ی الی فیلمیه که میگه : آدم اون بادبادکیه که فقط وقتی که مرد پرواز میکنه و یه پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایانه . یک ساعت و ۵۹ دقیقه بقیه فیلم هم سر کاریه
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:53  توسط آذین  | 
افسانه ای بود به اسم همزیستیه مسالمت آمیز . شاید دروغ بود ، دروغی خنده دار !  کلا افسانه های زیادی هست پس فرصت رو برای خندیدن از دست ندین . برای کسی که تصمیم خودشو گرفته این که حقیقت چیه هیچ فرقی نمی کنه . میشه مدت ها با دروغ زندگی کرد اما هیچکس تایید نمی کنه که هیچکس نمی تونه حقیقت محض رو تحمل کنه . وقتی که داری برای آرامش دیگران دروغ میگی یعنی حرفات عین حقیقته . اوایل که دروغ میگفتم شب ها خوابم نمی برد . وجدانم سه روز درد می کرد . کم کم عادت کردم به دروغ گفتن و بد تر از اون به صادفانه دروغ گفتن . " جهان فقط همین جهان ظاهر است و دنیای حقیقی دروغی بیش نیست " فردریش نیچه 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:3  توسط آذین  | 
این مهم نیست که مردم به چه کسی رای می دهند

مهم اینه که چه کسی رای مردم را می شمارد

                                                 استالین

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:22  توسط آذین  | 
 آدم برفی ها سم نمی خواستند ، تشعشعات دکتر محمود احمدی نژاد برای آب کردنشون کافی بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:1  توسط آذین  | 

در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگیهای یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام

دست تقدیر این زمانه کرده همرنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه نداند سربه زیری سر سپرده 

میروم دلمرگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم 

بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام

بس ملامت ها کز این نامردمی بشنیده ام

سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یا نمانم بنده پیر زمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط آذین  | 

کی میدونه وقتی با چاقو فرو کنی توی دلت دردشو بیشتر احساس می کنی یا گرمای خونی که از زخم بیرون می یاد ؟؟؟

چاقو

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط آذین  | 
دیروز منتظر بودم خیلی ها تولدم رو تبریک بگن ... خیلی ها ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:21  توسط آذین  | 
جرقه ای و  نوری و سپس دود در دود ... آخرشم نمیدونم . ولی امروز تولدمه .

تولد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:23  توسط آذین  | 

لاله ی عزیزم چه ترسو بودی ! چه جسورانه مردی ! تویی که از کشتن 1 سوسک هم وحشت داشتی چطور گفتی تو رو بجای بابات بکشن ؟ نمی دونم باید بگم مردی یا اینکه شهید شدی ؟ تقدیر نذاشت تا بیشتر با هم خوش باشیم . می دونی تو چه روزی مردین ؟ 18 فوریه روز تولد الناز . لیلای عزیزم حیف که مجنونه تو واقعا مجنون بود . چقدر با وفایین که دایی رو تو اون دنیا هم تنها نذاشتین . دایی حسینم چون روز اربعین به دنیا اومده بود اسمش حسین شد و آخرشم روز اربعین حسین 18 فوریه به سرنوشت حسین گرفتار شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:2  توسط آذین  | 
حقا که همه به درد هم دیگه می خورین . گویا خدا رو شکر فقط ما رو کار خونه اضافه زده...
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 15:36  توسط آذین  | 
کاش یه روز قرار می گذاشتن هر کسی فقط یه روز با یه آدم مثل خودش زندگی کنه . اون وقت شاید هر کسی می تونست بفهمه چقدر برای مردم سخته تحملش کنن .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:3  توسط آذین  | 

چه قدر خوبه که تو زندگی آدم اون قدر بدبختی زیاده که هیچ کدوم برای مدت زیادی ذهن آدم رو به خودش مشغول نمی کنه . زندگی چیزی به اسم شانس و بخت ازمایی نیست . زندگیت مثل یه خمیره تو دستای تو و تو هر شکلی که بخواهی به اون میدی ... می تونی قشنگ ترین دنیا رو برا خودت بسازی شایدم زشت ترینشو ... هر جور که تو دوست داشته باشی ... هر جور که تو عرضه به وجود آوردنشو داشته باشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:58  توسط آذین  | 

قمار زندگی رو با دسته سوخته بردم...

با حریفه قوی...

با یاربی مهره...

با شانس نداشته...

اونجوری که خودم هم نفهمیدم چه جوری شد که بردم...؟!

فقط اینو می دونم که بردم .

بد بردم بد...

قمار زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:41  توسط آذین  | 

یه روز می فهمی تو چیزی رو نمی نویسی تا کسی اونو بخونه . می نویسی تا حرف ها تو گفته باشی . حالا چه بقیه بخونن چه نخونن .

جریان چیه ؟ اکسیژن های هوا سنگینه یا نفس کشیدن سخت شده ؟ کی میدونه شاید نفس کشیدن همیشه سخت بوده " مشکل هوای دودی اتاق نیست مشکل خفگی تو اتاقه پر از اکسیژنه "

چشم های من هیچی رو گواهی نمیدن چرا که سیاهی پر عمق ترین رنگه دنیاست . شدم خنثی ترین هسته ی دنیا . منی که هیچ جبهه ای واسه جنگیدن ندارم . شدم تابعی از زمان و مکان . ذوب در دروغ . شدم یه بازیچه ! شدم یه جادوگر . شدم هلو ، با ظاهری زیبا و هسته ای محکم ! سنگ ، سفت و بی رحم ، خوب ترین و بد ترین حسش یه لبخند کم رنگ ... شایدم پوزخند ! سخته که بخندی و بدونی خندت از ته دلت نیست . خنده ایه برای اینکه غمی که تو دلته رو کسی نبینه . البته تفاوت چندانی هم نداره که کسی ببینه یا نبینه . یه روز می گفتم بد ترین احساس احساس بی تفاوتیه امروز میگم بهترین احساس احساسه بی تفاوتیه . کاش می شد بی تفاوت بود . چقدر حرف های آدم تغییر میکنه... چقدر نظرهای آدم عوض می شه ، چیزی که امروز درسته فردا درست نیست . اگه چیزی یه مدت زیادی درست بوده به این معنی نیست که هنوزم درسته ، تنها مفهوم ثابت دنیا تغییره .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:47  توسط آذین  | 

این قدر برامون مهم شد به چیزی که می خواهیم برسیم که  یادمون رفت برای چی می خواستیم به اون چیز برسیم . این قدر برامون هدیه دادن مهم شد که یادمون رفت هدف از هدیه دادن خوشحال کردنه . این قدر برامون رفتن مهم شد که یادمون رفت برای چی می خواستیم بریم . هر جای دنیا هم که بری بازم آسمون قهوه ایه . وانگهی رفتن آسان و همه می تونن برن ولی گاهی ماندن احتیاج به همت داره .

"می خواهم برم دور خیلی دور، یک جای که خودم رو فراموش کنم . فراموش بشم ، گم بشم ، می خواهم از خودم بگریزم. "

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:35  توسط آذین  | 
 
> //دستيار وبلاگ نويس شما// function shake(n) { if (parent.moveBy) { for (i = 10; i > 0; i--) { for (j = n; j > 0; j--) { parent.moveBy(i,0); parent.moveBy(0,-i); parent.moveBy(-i,0); parent.moveBy(0,i); parent.moveBy(i,0); parent.moveBy(0,-i); parent.moveBy(-i,0); parent.moveBy(0,i); } } } } onLoad and onUnload Example